اندر احوالات این روزهای ریحانه
اینقدر شیرین کاری هات زیاد شده که نمیدونم از کدوم بگم برات. از صبح که پا میشم تا شب روزی هزار بار خدا رو به خاطر وجودت و داشتنت شکر میکنم. بعضی وقتا اصلا باورم نمیشه که تو دختر ما هستی. اصلا باورم نمیشه که خدا همچین رحمت و سعادتی رو نصیبمون کرده .چه روزهایی رو داریم با هم میگذرونیم. سراسر لذت وشادی. از وقتی که به خونمون قدم گذاشتی همه جا چراغونی شده چراغونی.
دردونه مامان خیلی وقته میخوام درمورد کارهایی که انجام میدی برات بنویسم ولی جور نشده. امروز سعی میکنم اینکارو انجام بدم.
یکی از کارهایی که هر روز انجام میدی اینه که وقتی بابایی میاد همچین که صدای کلید انداختن بابا رو میشنوی یه دفعه تمام حواست به طرف در متوجه میشه و با ذوق میری طرف در خونه. در که وا شد و بابایی رو دیدی همچین یه لبخندی
و یه صدای معنی داری که یعنی بابایی اوووووووووومد و بعدش دستت رو دراز میکنی طرفش که بغلت کنه. وقتی بری تو بغلش حالا مگه تو میای پایین
بیچاره مجبوره قبل از اینکه لباساشو عوض کنه کلی باهات بازی کنه و به یه ترفندی فرار کنه تا بتونه پیاده شه و بره به دست و صورتش یه آب بزنه. وقتی زمین میذاردت گررررررررررررررررریه
که چرا منو گذاشتی.منم به هزار داستان سرگرمت میکنم تا بابات برگرده پیشت و خیالت راحت شه.
چند روز پیش یکی از همسایه ها اومده بود دم در ، منم تو رو بغل کردم بردم همرام چون تازه از خواب بیدار شده بودی ،تا چشمت به زن همسایه افتاد سریع دستت رو دراز کردی که یعنی منو بغل کن 
الهی من قربونت برم چون چادر سرش بود هوای دَدَ به سرت زده بود و به خیال اینکه اون میخواد تو رو همراش ببره از بغلش کنده نمیشدی و اصلا بغلم نمیومدی. منم مجبور شدم چادر سرم کنم
که تو نظرت عوض شه و برگردی پیش مامان. برا خودت جیگری شدی جیگر با این کارات........ واین مقدمه ای بود بر اینکه بفهمم از اون روز به بعد همچین که ببینی من یا بابات داریم آماده میشیم بهونه بگیری و اینقدر اِه اِه کنی که بغلت کنیم و با این کارت نشون بدی که منم میخوام بیام . منم با خودتون ببرید. خلاصه پایه بیرون رفتنی با همه.
جدیدا هم یادت گرفتی به همه چیزو همه کس بگی مَ مَ .... موقعی که آب بخوای، شیر بخوای، بخوای که بغلت کنیم و اینکه همه دایی ها و خاله ها و مامان جون و آقاجون رو اینجوری صدا میکنی.... مَ مَ
چقدر شیرینه این حرف زدنت. وقتی این صدا رو تکرار میکنی منم با تمام وجود بهت میگم بببببببله مامان. ببببببله مامان...
اون لحظه خودم رو خوشبخت ترین میدونم امید آینده م.
این چند وقته هم اینقدر بابایی با لباش برات ادای ماهی رو دراورد که میبینم تو هم از دیروز داری این کارو انجام میدی. وقتی لباتو غنچه میکنی من دوست دارم بخووووووووووورمت نفس مامان. شیرینم خیلی خوشگل میشی.
رااااااااااااستی....
رااااستی این روزا هم به جای اینکه تو روروک بشینی، بیرون از روروک میایستی و دستت رو بهش میگیری و هلش میدی. تمام طول خونه رو باهاش گز میکنی. یه وقتایی روروک سرعتش زیاد میشه و تو هم بدوووووووووو دنبالش. خیلی خنده دار و دیدنیه این حرکتت.
ولی وقتی دستت رو میگیریم که خودت راه بری بعد از چند قدم پاهاتو جمع میکنی و میگی ولم کنید من نمیخوام راه برم . ای شیطون
ساعت خواب و بیداری روزانه ت هم اینجوری که معمولا صبح ها تا ساعت 11-10/30خواب هستی. وقتی بیدار میشی بعد از خوردن صبحانه و یه ذره بازی خسته میشی، تقریبا بعد از 2 ساعت بیداری دوباره میخوابی. اگه خوب بخوابی مثلا یکی دو ساعت، دیگه ظهر نمیخوابی ولی اگه نیم ساعت بخوابی نزدیکای بعد از ظهر هم چشمات رو میمالونی که یعنی خوابم میاد و بعدش ....لالا
. بعد از اون دیگه نمیخوابی تاااااااااااااااا ساعت 1-12شب. اگه همه جا رو تاریک کنم اون وقت تو هم لالا میکنی. البته اینو هم بهت بگم که بیشتر وقتا عادت داری با شیر خوردن بخوابی مگه بعضی مواقع که میذارمت رو پام و تکونت میدم تاخوابت ببره.
دیگه چیز ی به ذهنم نمیرسه اگه چیز بیشتری هم یادم اومد برات مینویسم ، تا بدونی تو هر سنی چه کارایی انجام میدادی و ما با دیدن هر کار جدیدی از تو چه ذوقی میکردیم و چقدر خوشحال می شدیم.
من و بابایی خیلی خیلی دوست داریم بهترین بهونه زندگی









اندر احوالات این روزهای ریحانه
